و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت توسط مینا |
همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است!
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگ بارانی !گیرم گریختی همه عمر، کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط مینا |
خیلی وقته کسی خبر خوشی بهم نداده .
انگار مثل دو قطب همنام من و خبرای خوش همدیگرو دفع میکنیم.
چهارشنبه شب بارسا قهرمان شد و یورو کاپ و برد خیلی خوشحال شدم .
هنوز نامید نشدم یه کورسویی هست.
خدا کنه یکی یه خبر خوشم به ما بده.
یعنی میشه.....
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط مینا |
دیگه نمی خواستم بنویسم اما اونقد دلم گرفته که نمیتونم .
چرا بعضی وقتا دل ادما اینقد تنگ میشه هانننننننننن.
جالب اینجاست که نمیتونی دل تنگیت و بر طرف کنی
و امیدی هم به کسی نداری که بر طرفش کنه
یعنی کسی تو این دنیا نیست که به داد من برسه.
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت توسط مینا |
من در برابر آينهء تاريخ، ايستاده با شمعى در قلب بى خورشيدى در چشم، مى پرسم آينه چرا تاريک است؟ یدالله کریمی
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت توسط مینا |
بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا بيا بنوسيم كه خدا ته قلب آينه است مثل شور فرياد يا نفس،تو حصار سينه است با هميشه موندن وقتي كه هيچي موندني نيست اوج هر صداي عاشقه كه شكستني نيست. با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم اي كه معني اسم تو آسمون پاكه ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا توي خواب خاك،ريشه ها موسم شكفتن هم صداي من مي خونن، وقت از تو گفتن چشم بستمو تو بيا به سپيده وا كن با ترانه ي نفسات باغچه رو صدا كن با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم اي كه معني اسم تو آسمون پاكه ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا با ترانه ي نفسات من ترانه ميگم اسمتو مثل يه غزل عاشقانه ميگم بيا كه ديگه وقتشه ،وقت برگشتنت بوي پيرهنت كه بياد لحظه ي دينت با صدام ميام همه جا تو رو مينويسم روي آينه ي گريه هام ،گونه هاي خيسم اي كه معني اسم تو آسمون پاكه ريشه ي صدا،نبض عشق،زير بوسه هاته بيا بنويسيم روي خاك،رو درخت،رو پر پرنده ،رو ابرا بيا بنويسيم روي برگ،روي آب، توي دفتر موج ،رو دريا
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت توسط مینا |
اين روزا هر جا كه ميري بوي عيد مياد بوي بهار .امسالم خوب يا بد گذشت واسه من كه خوب نبود اميدوارم
سال بعد ديگه اينطوري نباشه .
خدايا ازت ميخوام كه همه سال خوبيو شروع كنن.دل همه شاد باشه .
اميدوارم شب عيدي هيچ مريضي رو تخت بيمارستونا نمونه و همه كنار خانواده هاشون باشن.
خيليا سال پيش عيد كنارمون بودن ولي امسال نيستن خدايا ازت ميخوام به اونا يه عيدي خاص و ويژه بدي.
من خيلي اين شعرو دوس دارم واسه همين گذاشتم تا شما هم بخونيد.واسه همتون سال خوشي و آرزو ميكنم.
بهار بهار
بهار بهار
صدا همون صدا بود
صداي شاخه ها و ريشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنايي ؟
صدات مياد ... اما خودت کجايي
وابکنيم پنجره ها رو يا نه ؟
تازه کنيم خاطره ها رو يا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با يه بغل جوونه
عيد آورد از تو کوچه تو خونه
حياط ما يه غربيل
باغچه ما يه گلدون
خونه ما هميشه
منتظر يه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار يه مهمون قديمي
يه آشناي ساده و صميمي
يه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خيال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عيديامون
وقتي شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چين کرد
خنده به دلمردگي زمين کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسي ديگه آشنا کرد
يه حرف يه حرف ، حرفاي من کتاب شد
حيف که همش سوال بي جواب شد
دروغ نگم ، هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
محمد علی بهمنی
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت توسط مینا |
همه با آينه گفتم آري همه با آينه گفتم که خموشانه مرا مي پاييد گفتم اي آينه با من تو بگو چه کسي بال خيالم را چيد ؟ چه کسي صندوق جادويي بي انديشه من غارت کرد ؟ چه کسي خرمن رويايي گلهاي مرا داد به باد ؟ سرانگشت بر آينه نهادم پرسان چه کس آخر چه کسي کشت مرا که نه دستي به مدد از سوي ياري برخاست نه کسي را خبري شد نه هياهويي در شهر افتاد ؟ آينه اشک بر ديده به تاريکي آغاز غروب بي صدا بر دلم انگشت نهاد سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت توسط مینا |
در آن لحظه که من از پنجره بيرون نگا کردم
کلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود
و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تکه استخواني
دمادم تق و تق منقار مي زد باز
و نزديکش کلاغي روي آنتن قار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنکه اين دنيا بخيل است
و تنها مي خورد هر کس که دارد
در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي کرد
که در آن موجها شايد يکي نطقي در اين معني که شيرين است غم
شيرين تر از شهد و شکر مي کرد
نمي دانم چرا ، شايد براي آنکه اين دنيا عجيب است
شلوغ است
دروغ است و غريب است
و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم
براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنکه اين دنيا پر است از ساز و از آواز
و بسياري صداهايي که دارد تار وپودي گرم
و نرم
و بسياري که بي شرم
در آن لحظه گمان کردم يکي هم داشت خود را دار مي زد باز
نمي دانم چرا شايد براي آنکه اين دنيا کشنده ست
دد است
درنده است
بد است
زننده ست
و بيش از اين همه اسباب خنده ست
در آن لحظه يکي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم
دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز
نمي دانم چرا ، شايد براي آنکه اين دنيا بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که مي پژمرد و مي رفت
و لختي عمر جاويدان هستي را
بغارت با شنتابي اشنا مي برد و مي رفت
در آن پرشور لحظه
دل من با چه اصراري تو را خواست
و مي دانم چرا خواست
و مي دانم که پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
که نامش عمر و دنياست
اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت توسط مینا |
شب است
شبي آرام و باران خورده و تاريک
کنار شهر بي غم خفته غمگين کلبه اي مهجور
فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور
به کرداري که گويي مي شود نزديک
درون کومه اي کز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد
زني با کودکش خوابيده در آرامشي دلخواه
دود بر چهره ي او گاه لبخندي
که گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي
نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساکت پر درد
گذشت امروز ، فردا را چه بايد کرد ؟
کنار دخمه ي غمگين
سگي با استخواني خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه مي گويند و مي خندند
دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است
شب است
شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديک
نمي گريد دگر در دخمه سقف پير
و ليکن چون شکست استخواني خشک
به دندان سگي بيمار و از جان سير
زني در خواب مي گريد
نشسته شوهرش بيدار
خيالش خسته ، چشمش تار
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت توسط مینا |
| ||||||