زنگ خورد ، ناظم صبح آمد سر صف توي برنامه صبحگاهي رو به خورشيد گفت باز هم دفتر مشق ديروز خط خورد و كتاب شب پيش را ماه با خودش برد. آي خورشيد ، روي اين آسمان ، روي تخته سياه جهان ، با گچ نور بنويس : زير اين گنبد گرد و كور و كبود آدمي زاد هرگز ، دانش آموز خوبي نبود.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط مینا |
برو زيبا برو تنها ميان نامه هايت مي نوشتي زندگي زيباست و من هم زندگي را در تو مي ديدم برو استاد خوبي ها به من درس وفا دادي خيالي نيست درد بي تو بودن را تحمل بهترين راه است و من هم خوب فهميدم وفا يعني خداحافظ.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط مینا |
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه عشق نهان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل هر کجا نامه عشق است نشان من و توست این همه قصه فردوس و تمنای بهشت گفتویی و خیالی ز جهان من و توست سایه زاتشکده ماست فروغ مه و مه وه از این آتش روشن که به جهان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط مینا |
و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد و به این پنجره خورشید طلوع خواهد کرد بوته خاطر آن یار گلی خواهد داد یک نفر باز تو را خواهد خواند وتو خواهی فهمیدکه به آغاز سفر نزدیکی کوله بارت بردار دست تنهایی خود را تو بگیر واز آئینه بپرس "برکه روشن خرشید کجاست؟!!" تو به امید و پر از شوق وصال به بلندای پر از جذبه ی یک قله سفر خواهی کرد لب آن برکه نور مهربانی در راه٬ کوزه روشن نوری در دست به تو خواهی خندید و تو احساس عجیبی داری... عاشق هجرت خود و رسیدن به بلندای وصال گوش بسپار به آواز خدا یه قدم مانده به اوج از پس قله کوه٬ پرتو روشن خورشید تو را خواهد یافت وتو شیدا وصبور٬ غرق در حیرت زیبایی او خواهی شد گوش بسپار به آواز خدا...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط مینا |
| ||||||